🔸 کارگاه ویرایش محتوایی متون تألیفی (تیر ۹۸)

نشر نی برگزار می‌کند:

کارگاه ویرایش محتوایی متون تألیفی
مدرس: مجید ملکان

زمان: روزهای دوشنبه و چهارشنبه (ساعت چهار الی هفت بعدازظهر)
شروع کارگاه: ۱۲ تیرماه
مدت: پنج هفته
نحوه‌ی انتخابِ شرکت‌کنندگان: امتحان ورودی (ترجمه، ویرایش، معلومات زبانی و ادبی، معلومات عمومی) و در صورت لزوم مصاحبه
مهلت ثبت‌نام: ۵ تیرماه
تاریخ امتحان ورودی: ۱۰ تیرماه
شهریه: ۴،۵۰۰،۰۰۰ ریال

داوطلبان برای ثبت‌نام در امتحان ورودی می‌توانند رزومه‌ی خود را به ایمیل negar.youneszadeh@nashreney.com ارسال کنند.
برای اطلاعات بیشتر با شماره تلفن ۸۸۰۲۱۲۱۴ تماس بگیرید.

در این کارگاه ویرایش متون تألیفی به منظور تولید متنِ منسجم و منطقی آموزش داده می‌شود. اگر به‌دنبال ویرایش زبانی و صوری/ فنی (درست و نادرست در زبان فارسی، اعمالِ رسم‌الخط و فاصله‌گذاری، مباحثِ «غلط ننویسیم» و …) هستید، این کارگاه حتماً فایده‌ای برای شما نخواهد داشت.

🔸 مرور و معرفی کتاب «دیه‌گوی عزیز، کیِلا تو را در آغوش می کشد» (بخش اول)

رحمان سهندی

کیِلای عزیز، دیه‌گو ــ دیه‌گوی عزیزت ــ هیچ‌گاه تو را در آغوش نخواهد کشید، هیچ‌گاه



دیه‌گو ریورا نقاش مکزیکی (۱۸۸۶-۱۹۵۷)، رهبر جنبش هنر نوین مکزیک، پیش از شهرت عالم‌گیرش به پاریس می‌آید (۱۹۰۹) و با آنجلینا بلاف نقاش روسی (۱۸۷۹-۱۹۶۹)، اولین همسرش، آشنا می‌شود. ده سال زندگی مشترک آنان در آن‌جا با بازگشت دیه‌گو به مکزیک پایان می‌یابد. اما آنچه آغاز می‌شود نامه‌های آنجلینا (کیِلا) به اوست.

النا پونیاتوسکا، نویسنده‌ی مکزیکی‌ـفرانسوی، با خواندن کتابِ «بیوگرافی افسانه‌ای دیه‌گو‌ ریورا» (اثر برترام ولف) از این نامه‌ها مطلع می‌شود و تحت تأثیر آن‌ها به بازآفرینی نامه‌هایی آنجلینا می‌پردازد. نتیجه‌ی چنین بازآفرینی‌ای رمان کوتاهی است با عنوان «دیه‌گوی عزیز، کیِلا تو را در آغوش می‌کشد».

آنجلینا در نامه‌هایش مدام گذشته را احضار می‌کند. کوچک‌ترین اتفاقی سبب می‌شود او چیزی را به یاد بیاورد و خاطره‌ای را بیان کند. زندگی مشترک آنان در برهه‌های قبل، حین و پیش از جنگ جهانی اول می‌گذشت که از خلال نامه‌ها اوضاع هر برهه در زندگی‌شان نمود پیدا می‌کند. سرانجام، آن چیزی که پدیدار می‌شود نمود نقاشی از خلال زندگی مشترک آن دو یا، برعکس (و به احتمال زیاد) نمود زندگی از خلال نقاشی‌های آنان است.

کتاب در خلاصه‌ترین شکلش دوازده نامه از آنجلینا بلاف به دیه‌گو‌ ریوراست (از ۱۹ اکتبر ۱۹۲۱ تا ۲۲ ژوئیه ۱۹۲۲). هرچند آنجلینا نقش دلداده‌ی هاج و واج را بازی می‌کند، از بیان اتفاقات افتاده و دغدغه‌هایش اعراض نمی‌کند. نامه‌ها از وفاداری و اظهارِ عشق بی‌پروا به دیه‌گو شروع می‌شوند و، در ادامه در پی نگرفتن پاسخی از دیه‌گو، نرم‌نرمک جای خود را به دیگر احساسات پیچیده‌ی انسانی می‌دهند. 

روایت از اولین زمستان پس از رفتن دیه‌گو شروع می‌شود، زمستانی که فقدان دیه‌گو یادآور فقدان دیگری برای اوست: مرگ تنها فرزندشان. در این نامه‌ها همه‌چیز حول فقدان همین دو موضوع می‌گردد و البته حول حضورِ غایب نقاشی: هنر نقاشی کردن و هنر نقاشی نکردن. 

توصیف زندگی روزمره در پاریس، نگهداری از فرزند و به خاک سپاری او، بازدید از موزه‌ها و گالری‌ها، وخامت اوضاع مالی، تغییر گرایش‌های نقاشی‌، حسرت سفر به مکزیک، بیان سرگذشت خود و یادآوری معشوقه‌های دیه‌گو از دیگر موضوع‌هایی است که کیلا، علاوه بر محورهای اصلی نامه، به آن‌ها می‌پردازد.

جان کلام رابطه‌ی آن‌ها این نقل قول ریورا درباره‌ی اوست: «او به من همه چیز را بخشید، همه‌چیزی که هر زن نمونه‌ای می‌تواند به مردی ببخشد. در عوض نصیبش همه‌ی عسرت‌ها و بدبختی‌هایی است که هر مردی ممکن است بر زنی تحمیل کند». همین تمهید در بیان کلی نامه‌ها نیز مشهود است: اظهار عشق فراوان به دیگو و در عوض حرمانِ مضاعف خودش.

این رمان نامه‌نگارانه ترکیبی دیگرگونه از واقعیت و داستان است که درک مخاطب از بیوگرافی و داستان را کمی تغییر می‌دهد. همواره هر اثرِ شاهکاری رگه‌هایی از رومانیک را در خود دارد. در این کتاب نیز رومانتیک ــ بدون غلتیدن به احساسات‌گرایی شدید ــ زمینه را برای بیان موضوعات دیگر مهیا می‌کند. بیان حالت انسانیِ تسلم و رضا، فضای زنانه‌ی استیصال و عسرت؛ بیان عواطف از خلال تذکار و ارجاع به امور پیرامون و جست‌و‌جویِ زمان از‌دست‌رفته در مقابل آینده‌ای دست‌نیافتنی‌ از جنبه‌های چنین رومانتیک پخته‌‌ای است که در خدمت رئالیسمِ جهان داستان قرار می‌گیرد. در این نامه‌ها محال است دغدغه‌ای شخصی بدون درک زمینه‌ی اجتماعی رها شده باشد.

اخلاط چند فرهنگ و زبان به همراه جهان نقاشان و نویسندگان با بیان فضای جدید از پاریس دوران جنگ جهانی اول جزو ویژگی‌های متن است؛ دراین‌باره، نقاشان مذکور ــ هم‌عصر با نقاشانی چون پیکاسو و مودیلیانی‌ ــ و در دل تحولات مکتب کوبیسم و مکتب واقعگرایی اجتماعی قرار دارند. از‌این‌رو، از خلال نامه‌ها مناسبات و محاورات دیگر نقاشان نیز تا حدودی بازتاب می‌یابد. 

برای نویسنده‌ی مکزیکی‌ـ‌فرانسوی‌ در یک طرف هنرمند کشور محبوبش، مکزیک، قرار دارد (که نویسنده همواره به آن عشق می‌ورزد) و در طرف دیگر زنی است از جنس خودش. بیان تقابل این دو جزو ویژگیِ کشمکشیِ روایت در آفرینش این اثر است. برخی از ویژگی‌های اساسی روایت‌های پونیاتوسکا حاوی همین مضامین‌اند: تأکید بر زنان قوی، علاقه به حقیقت و حاشیه‌رانده‌ها و عشق به مکزیک. پیوند داستان‌های ادبی و ترکیب آن‌ها با زمینه‌های تاریخی سبکِ متمایز او را به وجود آورده است (ترکیب واقعیت با داستان). در گذشته شهرت نویسنده بیشتر به‌‌دلیل حرفه‌ی روزنامه‌نگاری‌اش بود، اما رفته‌رفته داستان‌های او بیشتر خوانده شدند. او جوایز متعددی در ادبیات اسپانیایی‌ کسب کرده که مهمترین و معتبرترین آن‌ها جایزه‌ی سروانتس است (۲۰۱۳). گرایش سیاسی‌ او، همانند بسیاری از روشنفکران مکزیک، تمرکز بر مسائل حقوق بشر و دفاع از گروه های اجتماعی مختلف، به ویژه افراد حاشیه‌رانده‌هاست. 

«دیه‌گوی عزیز» اولین اثر ترجمه‌شده از النا پونیاتوسکا به فارسی است که، به نظر می‌رسد، با توجه به پیوند داستان و واقعیت برای معرفی جهان نویسنده کتاب مناسبی است؛ این کتاب به‌لحاظ پیوند داستان‌های ادبی و ترکیب آن‌ها با زمینه‌های تاریخی (تلفیق واقعیت و داستان) برای مخاطب کشش دارد و، به‌این‌ترتیب، با آثار منتشرشده‌ی در این زمینه متمایز می‌شود. کار او را می‌توان با مانوئل پویگ نویسنده‌ی آرژانتینی مقایسه کرد (در ایران بیشتر با کتاب «نفرین ابدی بر خواننده‌ی این برگ‌ها»، ترجمه‌ی احمد گلشیری، شناخته‌شده است).

🔸 مرور و معرفی کتاب «حکومت نظامی»

فرزاد قرائتی


«خب فکر می‌کنی چند دقیقه می‌توانیم درباره‌ی رفیق‌مان حرف بزنیم و به سیاست اشاره نکنیم؟»



«حکومت نظامی» وقایع یک بیست‌و‌چهار ساعتِ ژانویه ۱۹۸۵ سانتیاگو است.

مانونگو خواننده‌ی مشهور و انقلابی شیلیایی، قبل از کودتای پینوشه در شیلی، برای شرکت در کنسرتی همراه ژان بائز به سانفرانسیسکو می‌رود و بعد از کودتا در پاریس اقامت می‌گزیند و دیگر به شیلی بازنمی‌گردد. اکنون، او دوازده سال بعد از کودتا، یعنی درست زمانی که بختک یک حکومت نظامی تازه‌نفس بر زندگی مردم افتاده است، به یکباره بی‌هیچ دلیل خاصی راهی وطن می‌شود. از سرِ اتفاق این بازگشت با مراسم احیای ماتیلده نرودا (بیوه‌ی پابلو نرودا، شاعر پرآوازه‌ی شیلی) مقارن می‌شود. مانونگو بلافاصله پس از خواندن خبر در روزنامه‌ها راهی منزل نرودا می‌شود و تا فردای آن روز، آن بیست‌و‌چهار ساعت یادشده، آبستن اتفاقاتی پیچیده می‌شود. 

حکومت نظامی بیش از هرچیز توصیف جامعه‌ای سیاست‌زده (دیکتاتوری پینوشه) است؛ روزگاری که از احزاب سیاسی جز سایه‌ای باقی نمانده و اپوزوسیون منفعل‌تر از آن است که درباره‌ی موضوعی به توافق برسد. دوستان مانونگو، که زمانی در حزب کمونیست و جنبش چپ انقلابی فعال بوده‌اند، از سیاست کنار کشیده‌اند. هرچند دیکتاتوری سیاست را چنان به آن‌ها تحمیل کرده که انگار تنها حرف آبرومندانه نزد آن‌ها سیاست است و تمام حرف‌های دیگر در گلوشان خفه شده است. درواقع سیاست غباری شده است در برابر دیدگانشان چنان‌که بذر هیچ اندیشه‌ی دیگری در ذهنشان جوانه نمی‌زند. در جایی از داستان که مانونگو و جودیت درباره‌ی صدا و موسیقی صحبت می‌کنند، جودیت ناخودآگاه بحث را به دوران شکنجه‌اش منحرف می‌کند اما یک‌باره به خود می‌آید و، انگار که از تاریکی پا به روشنایی گذاشته باشد، می‌گوید: «من خیلی سال است از چیز دیگری حرف نزده‌ام. درست مثل هرکس دیگری توی این مملکت. دیگر یادم رفته از چیزی غیر از بی‌عدالتی، نبود آزادی، فلاکت یا خشونت حرف بزنم. اگر از چیز دیگری حرف بزنم عذاب وجدان می‌گیرم. ذهنم تمام توانش را متمرکز کرده تا هرچیزی درباره‌ی این مسائل می‌شنود حفظ کند. مثلاً من دوست دارم از موسیقی حرف بزنم، اما توی دلم می‌ترسم مبادا حرف‌هام سطحی باشند.» 

زندگی تمام آدم‌های جامعه از سیاست اشباع شده است. گریز از سیاست به‌سمت عشق، هنر، تجارت و حتی مرگ، که همین حالا پیش چشم خودشان می‌بینند، محال است؛ اگرچه مشارکت در سیاست هم محال است، چرا که رژیم سیاست را در انحصار خودش گرفته. این‌گونه، آرمان‌ها و هیجانات سیاسی، که مطلقاً فرصت تحقق ندارند، مضمحل و بی‌معنی می‌شوند و چیزی که باقی می‌ماند نوعی خودارضایی لفظی است. 

«حکومت نظامی» زندگی درونی و بیرونی آدم‌هایی را از اقشار مختلف جامعه‌ی شیلی در دوران خفقان آور دیکتاتوری شیلی به تصویر می‌کشد. شخصیت‌هایی از سه نسل متفاوت که بیزاری از نظام سلطه آن‌ها را به‌هم پیوند می‌داد. مانونگو ورا که کمی قبل از کودتای پینوشه، به‌گونه‌ای تصادفی از شیلی خارج شده و بعد از کودتا به پاریس رفته بود، در چند سال نخست بعد از کودتا با ترانه‌هایش زبان گویای وطن خفقان‌گرفته‌ی خود شده و در میان جوانان اروپا جایگاهی بی‌همانند پیدا کرده است. اما حالا پس از دوازده سال از کودتای ۱۹۷۳ دیگر نه اعتقادی به آنچه می‌خوانده دارد و نه چشم‌انداز امیدبخشی پیش خود می‌بیند. به‌تدریج دریافته که انگار دردناک‌ترین قسمت تاریخ خود را از دست داده است، اسیر این دغدغه شده، دغدغه‌ی تاریخی که درکش نکرده و سبب شده احساس کند که شقه‌شقه شده و فردی «ناتمام» است. علت بازگشت او به سرزمینش همین است، او برگشته است تا ببیند آیا می‌تواند آن تکه‌پاره‌ها را پیدا کند، یا مثل مارمولکی که دمش را از نو می‌آفریند، دوباره آن را از نوع بیافریند. دلش می‌خواهد دوباره وارد تاریخ نسل خودش شود تا بتواند دوباره بخواند، اما نه مثل عروسکی قیمتی. برگشتن به شیلی تحت حکومت نظامی برایش شرکت‌کردن در جنون این کودتای دوم است، چراکه کودتای اول را تجربه نکرده است. 

از میان شخصیت‌هایِ رمان، جودیت دختری از طبقه‌ای بورژواست که از نوجوانی مسیرش را از خانواده جدا کرده و از رفاه و امنیت دست شسته و خود را وقف مبارزه در راه آرمان انتزاعی عدالت اجتماعی کرده است؛ عملی که حتی از نظر هم‌حزبی‌هایش برای دختری از این طبقه احمقانه شمرده می‌شود. در روزگار پُرجوش‌و‌خروش دانشجویی، جودیت خودش را عنصری فعال در جوانان کمونیست نشان داده بود. او حتی لحظه‌ای آسایش را بر خود حرام می‌داند و گمان می‌کند باید همان سرنوشت رفقایش را داشته باشد و گرسنه و رنجور از این خانه به آن خانه و از شبی به شب دیگر سرگردان باشد تا نفرت از قاتلان رفقایش فروکش نکند. بالاخره مدتی روانه‌ی یکی از بازداشتگاه‌های مخوف زندانیان سیاسی می‌شود. نویسنده در «حکومت نظامی» صریحاً بین بازداشتگاه زندانیان سیاسی و بند عمومی تفاوت قائل می‌شود، به‌گونه‌ای که بند عمومی را با همه‌ی «کثافت‌ها» و «انواع بزهکاری‌ها» به‌اندازه‌ی بازداشت‌گاه‌های زندانیان سیاسی مایه‌ی خوف نمی‌داند، چراکه شکنجه‌گران چیره‌دست راهی به بند عمومی ندارند. دوران شکنجه و اقامت جودیت در بازداشت‌گاه هرچند پنج روز بیش‌تر نیست، بر نفرت و انگیزه‌ی انتقام او می‌افزاید، آنچنان‌که سال‌های سال به انتظار فرصتی مناسب برای انتقام می‌ماند. 

لوپیتو نیز، که در همه‌جای داستان به ‌ظاهرِ رقت‌انگیزش اشاره شده، مردی خودباخته و سرخورده از تمام ایدئولوژی‌هاست. در روزگار دانشجویی شعرهای انقلابی می‌گفته، اما بیش از ده سال است که دست به قلم نبرده و جبهه‌ی شراب را انتخاب کرده است. او نه ظاهر زیبایی دارد و نه رفتاری سنجیده و موقر. البته اندک دوستان خیرخواهش (مانونگو و جودیت) که می‌دانند لوپیتو همیشه از نعمت بخت و اقبال محروم بوده، تحقیر‌کردن او را مجاز نمی‌دانند و نگاه‌های ترحم‌آمیزشان را از او دریغ نمی‌کنند. لوپیتو «خاک بر سرِ باسوادی» است که دقیقاً واقف به اوضاع درونی و بیرونی خودش است. درباره‌ی هر موضوعی ابراز وجود می‌کند: رمان، شعر، موسیقی. اما حرف‌های او هم مانند جودیت درنهایت به سیاست منتهی می‌شود: «برای مثال، بیا همین حالا راجع‌به هر موضوعی که می‌خواهی حرف بزنیم. مثلاً از رفیق خودمان شومان که ــ جدا از این گند و کثافت‌ها ــ برای من و تو ارزشی به‌مراتب بالاتر از این عدالت اجتماعی کوفتی دارد. خب فکر می‌کنی چند دقیقه می-توانیم حرف بزنیم و به سیاست اشاره نکنیم؟». او به‌رغم تمام مصیبت‌ها و موضع گیری‌هایش علیه نظام حاکم، همچنان‌که منتقد حکومت در همه‌ی زمینه‌هاست، عامل بدسرشتی و پلشتی‌اش را خودش می‌داند.

در این میان، دن‌سلدونیوی شاعر و همسر نویسنده‌اش فائوستا، از هم‌نسل‌ها و دوستان پابلو نرودا که تب و تاب انقلابی نسل بعد خود را ندارند، با تأسیس بنیاد نرودا به فکر برجا‌گذاشتن میراثی برای نسل‌های آینده هستند.

«حکومت نظامی»، در عین برخورداری از رنگ و بوی سیاسی، مثل همه‌ی رمان‌های دونوسو کندوکاوی ژرف در هستی این آدم‌هاست و چشم‌اندازی است جذاب از سرنوشت آدمیان و تلاش بی‌امان آن‌ها برای بودن و معنی بخشیدن به هستی خود.